تالیفات





با شکوهترین تبلور

در حرای مجمر خورشید
مبعوث شده سبز در چشمانم
که خوانده شود
با شکوه ترین تبلود...

به رسالت که می بارد نگاهم
را کعانند به خاک افتاده در هجر
پس سپیده را به مهمانی تندیس می خوانیم
قربه الی ا...

و می خرامد احرام در هاله های نور
و شما می رسید و هلهله ها
و شما می رسید و تقدیس اعجاز

و شما که از در ، در می آیید دف را دف زنان
به طنین می لرزاند اندام آسمان را

فتبارک ا... احسن الخالقین


عصر بیگانگی

زمانه ی من است
عصر ارمغان تشنج
عصر اجتهاد نا بسامانی
عصر اسکلتهای یخ زده

نفس ها سرد
ایمانها سست
زبانها گنگ
آدم ها دیوار

همه در گریز
همه در تکاپوی چرخش وار
انفجار رستاخیز
قبل از دمیدن اسرافیل
همه در وهم و اضطراب اسیر
به کجا باید پناه برد ؟

به ککجا باید پناه برد
وقتی که جنین عاطفه
در تشنج نا بسامان دویدن های بیهوده
به دنیا نیامده
تلف می شود
وقتی که شیشه ی پنجره ها
در غبار جهل می سوزد
وقتی که فلسفه
در هوای مه اندوه صبح
در جاده های تصادف
زنده بگور می ماند

به کجا باید پناه برد ...
به کجا باید پناه برد...

آی
از کدام سمت ، افق
آبستن ستاره های عاطفه است ؟
در کدام سو زمانه من است
دچار شهوت پر التهاب نابودی نیست
کدام قسمت اعصاب قرن
از درد زندگی
بود نمی پیچد

در عصر نا برابری - نا برادری
عصر بیگانگی
به کجا باید پناه برد...؟


قبل از اتمام

جهان بهانه
عشق بهانه
زبان بهانه

و ثانیه ها تکرار می کنند
تمام لحظه های تمام عمرت کمند، کم
دیرست - تمام
قبل از تمام ، اما
بیا...

در آئینه های شکوفه باران روبرو
جاودانه
هزار بار تکرار شویم...

امشب - آسمان
بر تاکستان نگاه من
رگبار ستاره می چکاند
تا
خوشه ای خورشید
قبل از تمام
هستن را
از تارک لاجوردی کهکشان بیاویزد

و اندک اندک
توتا همیشه از گرد راه برسی


عشق - رهایی - نگاه

ای ساعتهای عبور هزاران ساله ی زمین در مدار نسبیت
پرپرهای نا شکوفیده
پروازیان مدام
و ای هیچ سرشار ماندنی
و ای لحظه های مترنم و هم آور

.
.
.

مرا به عشق
رهائی
نگاه
دعوت کنید

با قامتی افراخته به رنگ بهار
در هلهله های گنجشکها
خواهم رسید...
با هفت سینی از شکوفه های سلام
و سیب ...


سبز باد

روزی خون
پای شناسنامه مرا مهر می کند
و تو - و ما
و ترکه های شکسته فریادها

و عشق را به بهار هدیه می کنیم سبز
آن روز، طلوع می کند خورشید سبز
و شقایق می بارد از تابوتهامان بر آبی آسمان سبز
وخاک در رویشی دوباره
کاغذهای شناسنامه را می کند سبز
و تو / و ما
و ترکه های شکسته فریاد ها

و پیراهن های سوخته در آغوش باد سبز


باران نور

جایی بود، ...
انگار تا ابدیت
قدم گذاشتم در حریم کهکشانهای دور رؤیایم
و حس کردم که قدم هام
روی یخهای تاریخ سر می خورد
و افتادم توی صفحه ی برفی یک کتاب

.
.
.

و دیدم که سبزینه هایم
می ترنجد شیرینی لحطه هایی ماندنی
و من
در آئین سبز مشرق زمین
سرخ روئیدم
و واژه هایم، عاشقانه گل می کردند
نور باران بود...

نور باران بودیم !